تبليغاتX
آه شب
شعر
همه  ي تكه هاي بودنت را

 كه كنار هم بگذارم

باز پازل تنهايي من تمام نمي شود

...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 13:42  توسط س.ع (صبور)  | 

بي آنكه چوب ٍ آتشدان

كند غوغا

گرم مي شود خانه

همچنان سينه

كه بي صدا مي سوزد و

 خيس مي شود گونه....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:34  توسط س.ع (صبور)  | 

از اينجا تا حوالي عصر ٍ نادري

قرمز ٍ روسري تو

و كمي دور تا فردوسي و پل

پياده روها بيدار ٍ قرمزي گامهاي تو

رنگ دوستت دارمهايي

 كه گيرند در چراغ ٍ قرمز....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:29  توسط س.ع (صبور)  | 

بود و نبود  تو

هجاي آغازين هزار قصه مي شود

بسوده ترين آن

روايت دوستت دارمهاست

كه به حجم فاصله ها و نبودنت

تكرار مي شود تا به انتها


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:32  توسط س.ع (صبور)  | 

هميشه صندلي ي خالي كافه

 آوار مي شود

به وسعت نگاهم

و فرو مي ريزد

به حجم نبودنت


كافه ها

حضور ترا نديده

به من دهنكجي مي كنند



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:35  توسط س.ع (صبور)  | 

همیشه رد پای ترا از باران می گیرم

تمامی خیابانها خیس شده!


....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:38  توسط س.ع (صبور)  | 

  نگاه  ِ گريزان  ِتو   فراري كدامين سحر است

كه سِحر هر لحظه ي آن بهاري به تموز مي برد

كاشكي زمان مي ايستاد و تكرار مي شد در چند لحظه كوتاه

و صداي تيك تيك كليد ها باز نمي ايستاد

كه خوشبختي به تكرار فردا  مكرر شود

تنها دمي اگر باز ايستد

يخ مي زند تمامي انگشتانم كه ديريست جوهر از ياد برده

اما بشارتي ديگرش رسيده گويا

كه گرم مي شود و مي چكد جوهرش  انگاري رگ بريده

و هزار باره چون طفلكي به وجد مي آيد

از تصور هر ثانيه ي دوستت دارم ها ـ

نه اين غم ترا بسنده نبود

كه خورشيد هراس ابر نمي دارد هرگز

و گرماي تو از درون مي شكند

تمام يخ زدنهاي دي را حتا

قبل از سياهي يلدايش

پس بتاب كه مرا با تو ازآنگونه دوستت دارمهاي دگرست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:51  توسط س.ع (صبور)  |