|
شعر
|
كه كنار هم بگذارم
باز پازل تنهايي من تمام نمي شود
...
كند غوغا
گرم مي شود خانه
همچنان سينه
كه بي صدا مي سوزد و
خيس مي شود گونه....
قرمز ٍ روسري تو
و كمي دور تا فردوسي و پل
پياده روها بيدار ٍ قرمزي گامهاي تو
رنگ دوستت دارمهايي
كه گيرند در چراغ ٍ قرمز....
هجاي آغازين هزار قصه مي شود
بسوده ترين آن
روايت دوستت دارمهاست
كه به حجم فاصله ها و نبودنت
تكرار مي شود تا به انتها
آوار مي شود
به وسعت نگاهم
و فرو مي ريزد
به حجم نبودنت
كافه ها
حضور ترا نديده
به من دهنكجي مي كنند
تمامی خیابانها خیس شده!
....
نگاه ِ گريزان ِتو فراري كدامين سحر است
كه سِحر هر لحظه ي آن بهاري به تموز مي برد
كاشكي زمان مي ايستاد و تكرار مي شد در چند لحظه كوتاه
و صداي تيك تيك كليد ها باز نمي ايستاد
كه خوشبختي به تكرار فردا مكرر شود
تنها دمي اگر باز ايستد
يخ مي زند تمامي انگشتانم كه ديريست جوهر از ياد برده
اما بشارتي ديگرش رسيده گويا
كه گرم مي شود و مي چكد جوهرش انگاري رگ بريده
و هزار باره چون طفلكي به وجد مي آيد
از تصور هر ثانيه ي دوستت دارم ها ـ
نه اين غم ترا بسنده نبود
كه خورشيد هراس ابر نمي دارد هرگز
و گرماي تو از درون مي شكند
تمام يخ زدنهاي دي را حتا
قبل از سياهي يلدايش
پس بتاب كه مرا با تو ازآنگونه دوستت دارمهاي دگرست